شاید برای خیلی ها به ویژه برای ما جوانترها درک این موضوع که افراد مسن سرمایه اجتماعی هستند کمی نامانوس باشد!
برای خود من هم تا مدتها موضوعی حل نشده بود.
اما چندین بار در موقعیتهای مختلف شاهد درستی و صحت این حرف بودهام.
نمونه اخیر آن آشنایی با حاج محمود آقای اوصانلو و همسر مهربانشان بود که روز گذشته دخترشان با بنده تماس گرفت و گفت: مادرم در حدود 1000 عدد درب بطری جمع آوری کرده و چیزهایی در مورد پویش شما شنیده اما شمارهای از شما نداشته تا این دربها را تحویل دهد تا اینکه خودم شماره شما را از روی یکی از مخازن موجود در سطح شهر برداشتم و برای هماهنگی با شما تماس گرفتم.
عصر همان روز به نشانی که برایم ارسال شده بود رفتم تا برحسب وظیفه، شخصا دربهای بطری را تحویل بگیرم.
خانه را به هر زحمتی که بود در بافت قدیمی و در مسیر کوچههای تو در تو پیدا کردم، زنگ در را فشار دادم و کمی منتظر ماندم تا صاحب خانه برای تحویل دادن دربها بیاید. پس از مواجهه با حاج محمود آقا، با برخوردی غیرمنتظره از او مواجه شدم و در حالی که تاکنون همدیگر را ندیده بودیم، با رویی گشاده پذیرای من شد و دعوت کرد تا وارد خانهاش شوم.
خانه وضعیتی نابسامان داشت و در گوشه و کنار آن لوازم و مصالح بنایی خود نمایی میکرد. در گوشهای شن و ماسه، در گوشه دیگر کاشی و سرامیک. استاد بنا هم در حال سرامیک کاری کف ساختمان بود و اتفاقات اطراف کوچکترین خللی در انجام اموراتش ایجاد نمیکرد!
آقای اوصانلو مرا به آشپزخانه که ظاهرا تنها قسمتی از خانه بود که تیشه بنا به آنجا راه پیدا نکرده بود دعوت کرد و به محض نشستنم، استکانی چای برایم ریخت و با ظرف خرما در مقابلم گذاشت و شروع کرد به صحبت کردن. اول در مورد دلایل بنایی صحبت کرد و بعد رفت به سراغ طرح سوال در مورد فعالیت پویش ما. از اینکه فقط درب بطری جمع آوری میکنیم یا هرچیز دیگری و اینکه با دربهای جمع آوری شده چه میکنیم و سوالهایی از این دست.
همینطور که مشغول گپ و گفت بودیم، حاج محمود بلند شد و به سمتی اتاقی رفت که همسرش در آنجا بود، او را صدا کرد تا به جمع ما بپیوندد و دربهایی که جمع آوری کرده بود را تحویل من دهد.
خانم آقای اوصانلو زنی بود مهربان و خوشرو همچون همسرش که فقط با لبخند به صحبتها و ابراز ارادتهای من پاسخ میگفت. به گوشهای از آشپزخانه رفت و کیسه پلاستیکی پُر از دربهای بطری را از پشت یخچال بیرون آورد و روبروی من گذاشت. دستمالی آورد تا گرد و خاک حاصل از بنایی که روی پلاستیک انباشته شده بود را پاک کند. اول امتناع کردم و گفتم ایرادی ندارد اما از او اصرار که باید تمیزش کند و تمیزش کرد.
تقریبا نیم ساعتی به همین منوال گذشت و با حاج محمود از هر دری سخنی گفته بودیم و حتی نحوه مصرف داروهای او را نیز از روی دستورالعمل داخل جعبه دارو برایش خوانده بودم.
کم کم برای اینکه رفع زحمت کرده باشم، از حاج محمود شماره تماسش را گرفتم و به اوگفتم خوشحال میشوم باز هم شما را زیارت کنم و به واقع همین طور هم بود. خداحافظی کردیم و من خوشحال از این مهمان نوازی، با پلاستیکی مملو از درب بطری، پشت سر خود درِ خانه را بستم.
در راه به این فکر میکردم که در این نیم ساعت به واقع لذت بردم از همنشینی با انسانهایی زلال و از جنس مهربانی که حرفشان با عملشان یکی مینمود. همانها که به قول بسیاری، سرمایههای اجتماعی میخوانیمشان و دلی دارند به وسعت تمام اقیانوسهای جهان.
بسیار خرسندم از اینکه با راه اندازی پویش مردمی زنگین، این امکان برایم مهیا شد تا با گروه بزرگی از خوبان و بزرگواران این شهر و دیار آشنا شوم. افرادی که اگر پویشی به نام زنگین، دغدغهای با عنوان محیط زیست و باوری به اسم کنشگری اجتماعی نمیبود، شاید هرگز افتخار آشنایی با آنها برایم فراهم نمیشد و شاید هرگز درک دُرستی از اهمیت «تعامل» نمییافتم.